• 03134490296
  • این آدرس ایمیل توسط spambots حفاظت می شود. برای دیدن شما نیاز به جاوا اسکریپت دارید
پنج شنبه, 14 دی 1396 10:01

پيمـــــــبر حجّ آخــر را ادا كرد/علي تنها

پيمـــــــبر حجّ آخــر را ادا كرد
طواف كعبه زاو بي انقطاع است
پيمبر در حرم خيل ملايــــــــك
همه در حيرت از اخلاص اويـند

خدايا اين محمّد كيست؟از ماست؟
فلك در گردش از هر شوط احـمد
مگر او از حرم ســـــيري پذيرد؟
ولي معناي عبدالله همــــين است
كه برگرد از ديار ربّ الاربـــــاب
از اين وادي همه در روز موعود
خدايا شاكرت هستيم از جان
اگر چه كـــايناتند از عطــــايت
دراي كاروان دمســــــاز گرديـــد
بـــيابان بود و گرمــاي حجــازش
تني چند از پيــمبرپيـــــش بودند
خوشا آن كارواني كو به صحرا
به هر گامي ببالد ريگ اين دشت
علي بر فرق من چون مي نهد پاي
بدم ذرّه ،علي كرد آسمانم
تو گويي چشم دل بيند در آنسوي
نبي بسم الّه و حيدر چو آيه است
در آن وادي خشك و بي علفزار
نه بركه، زمزم اهل ولايت
غدير است او، نه آبشخور به هردام
سقايت ميكند، ني تشنهء آب
مسير كاروان سويش فتاده
ولـــــي در بين ره جبــريل صادق
خدايت گفتـــه كاين امــر اله است
گرت نبـــود به سر آهنـــگ ابـراز
چوپيغمبرچنين وحيش شد ازحق
سپس فرمان اتراقش رسانــــدند
وگر كس پيشــــتر از قافـــله بود
هزاران زائــــر بيــت خـــداونـــد
در اين وادي ســوزان، خاك بي در
سپـــس از امر آن ميــر حجــازي
برفت آئــينة رب بر فــــــرازش
ستـــايش لايق پروردگاريســـــت
اگر چـــه هيچ همتايي ندارد
سلاطين اين چنين شوكت ندارند
به هر چيزي كه آن پنهان و پيداست
به مجـــــــدوعزّتش نبود نهـــايت
هم او اوّل هم او آخـــربــودهان
بساط عرش وفرش است ازعطايش
به ذات پــــاك او كس ره نـــــدارد
خــــلايق در برش حقـّــي ندارنـــد
زرافت داده بر هر ديده،ديده
كريم است و حليم است وشكيباست
خـــــلايق را به نعـمت منّتي هــست
بــــــــــود آگـــه زاســـرارنهـــانــي
تمام هستي ذرّات از او
بــــــود نيـــروي او برتـــر زافهـام
پــديــد آرد هر آن خلقـي كه خواهد
ابـــــد در پيــش او آيـد بـِپـايــان
بجــز ذات خــدايي خــالقي نــيست
ببيند او هر آن چشمي كه خواهــد
بــــود از باطــــن هر بنـــدِآگـــاه
كسي نگرفت با ديـــدن ســــراغـي
شهــــادت ميـــدهم الله نــام اســت
فــــروغ نــور او تـــا بي نهــايــت
مقــدّر بــي شريك، امــرالهيست
بــه وقـــــت آفــريـــدن، روز اوّل
بياورد آنچه آورده است بي رنـج
خدايي كاو ندارد هيچ، همتــــــــا
عدالــت مــر خدايـــي را بــزيبــد
شهادت ميدهم كاو نامش الـــــّـله
به پيــش قدرتــش هر قادري رام
بودشاهنشه هستي و افــــــــلاك
عنان ماه وخورشيد است دستش
به گردش از پي هم روز و هر شب
شكسته كشـــتي هر ظا لم دون
ندارد كــس ورا نــاســازگـــــاري
هم اوفرد است و هم عاري بد ازغير
ورا همتا وهمسنگي نبوده است
دهد انجام، هر كاري كه بايد
هرآن خلقي كه باشدريزه خوارش
حيات ومرگ درفرمان اويـــــند
گهي خندان گهي گريان گهي دور
تمامي بستهء كن، هم يكونش
عطــــا از او بود هم برد بــاري
بود مهر كرم رخشان به دستش
عيان كرد آفتاب عالم افروز
نباشد خالــقي جز او كه هر آن
به درگاهش دعا گردد اجا بـــت
زحكمت هر نفس را بر شمارد
نباشد مشكلش تا گردد آســان
هر آنكس كرده بر در پا فشاري
خدا حامي وهم حافظ به نيكان
براي موءمنين صاحب اراده است
خداوندي كه درهرحالـت وفــكر
ازاين روي آورم بردرگهش شكر
بــودايــمان من بــراولــــيا اش
اطاعــت زامــراوبــرگـردن من
اسيرم من به دام حكم رحمان
نباشددرامان از مكر او كس
به درگــاه الهــــــيش چوعبدم
بـــــاداتارســدبركس عـقابش
خدا، معبود ومن هم در اطاعت
كه گــربرهمرهان ناگفتـه بودم
تو گفتي گويم اينسان مدح حيدر
توضامن گشتي ازآسيب مـردم
پس ازآن آمد اين وحي الهــي
الا پيغــمبرم لــب بــازمي كـن
همان امري كه داردبوي حيدر
اگرگفتي رســالــت ازتـومقبول
الا اي قوم ازحـــــــج بازگشته
من اندردعوتش كاهــــل نبودم
رسانده حق زسوي خود سلامم
بدانيداي سياهان،اي سپيـــــــدان
علي باشد وصي،هم جانشينم
بود شان علي از شان من چون؟
بوّت كي خدا داده علي را؟
خدايــم اينچــنين نــازل نمـوده
بجــز پيغــمبر ورب،خاشعين را
هماناني كه در حال ركوعــــند
هر آئينه علي مقصود آيه است
سپس گفتم چنين بر جبرئـيلش
كه من زاين امر او سر باز دارم
نگر يارب فزونتر گشته دشمن
هماناني كه حق دروصفشان گفت
همان قومي كه من آزرده زانم
در اين ره اي خدا جرمم چه باشد
ولي گفتي تو در وصف چنين قوم
پيمبر گوش باشد ،زود بـــاور
ولي "خير لكم" اي قوم جاهــــل
اگر خواهم همي نامردمان را
كه تا رسوا شوند اندر خلايق
خدايم گفته مسرورش نمايــم
مرا دستور ابلاغ اينچنين داد
همان وحيي كه در حقّ علي شد
اگر نا گفته بودم اي خلايـــق
چون اين امرش به دلهاميرسانم
شما نيـز اي گروه مردمانـــم
هر آئينه علي مقصود آيه است
بود واجب اطاعت زامر حيدر
به هر يكتا پرستي درزمين است
به هر قوم از سياهان و سپيدان
به آناني كه در شهرندو صحرا
الا يا معشر النّاس اين علي را
ه دستورش بود نافذ به دلها
هر آنكس تابع امر علي بود
همانا من كنون كه اينجا ستادم
بدانيد آخرين بارم بود هـــان
به فرمان الهي سرگـــــذاريد
پس ازآن خالق و معبودو اولي
خدايم گفته بعد از من ولي را
پس از آئينهء ذات پيمـــــــبر
زايشان جمله اشيا تا قيامت
حلال و هم حرام اندر دو عالم
خدايم گفته اندر قــول قران
كنون دادم من علم اوّلين را
الا اي مردوزن از درگه او
خدا را از علي رو بر نداريد
علي هر ناحقي مقهور سازد
اگر چه سوي حق آورده خواهش
علي روشنگر راه خداوند
خدا هر دانشي بر او بداده
علي مرد نخستين در يقينش
در ايمان كس بدين باور نديدم
علي همراه پيغمبر به هرجا
علي اوّل مصلّي بهر ايزد
من او را گفته ام هستي تو جانم
علي با جان ودل امرم پذيرفت
الا يا معشر النّاس اين علي را
شما هم برترش دانيدو مهتر
از آن رو كه آن خداي حي سبحان
نيامرزد خدا هر منكري ليك
به هر كس كو سر نا ساز دارد
بترسيد از گمانهاي مخالف
در آن هيزم زخيل مردمان است
قسم بر ذات حق مقصود خالق
ظهورم بوده است و شوروحالي
هر آنكس كه او ندارد باور من
اگر كس دردلش ترديد دارد
وگر در سينه شكّي بر امامي است
سزاي منكر ما هم به دوران
الا اينك خداي از روي احسان
همي بر خلق خود اولاست الله
ستايش گويمش از جان و ازتن
الا تا آن زمان كه خلقتي هست
كجا برتر از او يابيد مردم
ببارد ابر خشم اين خداوند
همانا جبرئيل از سوي داور
هر آنكس با علي بستيزد ازكين
بود لايق به خشم و نفرت حق
مبادا روي از حيدر بگيريد
مبادا گامتان از حق بلغزد
الا مردم علي همسايه ي اوست
خدا گويد ز قول حاربينش
علي بد هم جوارخالق خود
تفكّر در كلام الله نماييد
نظر بر محكمات آن نموده
به تفسيرش برانسان راه، بستم
بگويم بر شما "من كنت مولاه"
علي ،ابن ابي طالب بود دان
ولايش حكم ربّ العالمين بود
همانا اين علي و نسل حيدر
بدان قرآن كلام نور داور
كند سازش دو ثقل از بهر هم هان
جدا از هم مگردد تا به كوثر
بدانيد اين دو ثقلم چون بگويند
بدانيد آنچه من ابلاغ كردم
من از سوي خدا گفتم خلايق
مبادا اين لقب بر كس برانيد
سپس پرسيدازان قوم حيران
يكايك پاسخ آوردند ايزد
بگفتا پس نبي بر آن خلايق:
بگفتم تا كه بر گويم جهاني
هرآنكس را منم مولاوسرور
همين حيدر كه اكنون بر فراز است
بگفت آنگه پيمبر كه اي خلايق:
علي باشد وصي، همراز احمد
علي آن جانشين دولت من
علي خواندشمارا سوي معبود
بوداعمال او شوقا"الي الله
دلش از مهرحق آكنده باشد
علي خصم خدارابازدارد
علي فرمانرواي شهرايمان
به امر حق، هلاك ناكثين است
خدا فرموده در قرآن بي چون:
به امرت اين دعا خوانم ،الهي
توياري كن هر آنكس حامي اوست
سزاي دشمن او خشم خود نه
اگر ناباورش روي زمين است
خدايا گفته اي پيغمبرت را
الا دين شما "اليوم اكملت"
پسنديدم كه اسلامم بياريد
اگر ديني به غيراز اين بخوانيد
خدا تكميل دين با حيدرش كرد
اگر اعمال كس نزد اله است
عمل، بي مهر او بيهوده باشد
نه كمتر آتش قهر الهيست
علي بهرنبي ياورترين است
رضايت را نباشد آيه اي كان
علي را ربّ ومن، باشيم خشنود
علي سر حلقهء آن مومنان است
به قرآن گر بخواندي هل اتي را
بدان در حقّ حيدر گشته نازل
خدا خوانده علي را ياوردين
بود پرهيزكارو پاك و طاهر
اگر من برترين پيغمبراستم
بود فرزند،نسل هر پيمبر
بدانيد آدم ار مطرود گرديد
دليلش بود، رشكش،مكر شيطان
علي راگرحسدورزيد آه است
تنزّل، حضرت آدم،سما را
اگر چه صفوه الله است آدم
خلايق،حال خود را نيك ،يابيد
ستيغ عزّت اندر كوي ما پست
فلاح و رستگاري سائل او
"ولا يومن به" جز مخلصانش
زمان را خورده سوگند اين خداوند
ولي انسان كامل جزعلي نيست
منم اكنون كه خوانم بر تو سوگند
مرا تكليف،جزابلاغ،نبود
نميريد اي گروه نيك فرجام
به ربّ واحمدو نوري كه در اوست
بود "اصحاب سبت" از قول قرآن
خدا باشد گواه اين گمانم
وليكن امر حق در پرده پوشي است
هم اكنون اين محك بر دل گذاريد
اگر مهرش به دلها رونهاده
وگر خشم از علي داريد دردل
خدا از نور خود، جانم سرشته
پس ازحيدربه نسلش تا به قائم
خدا حجّت كند كامل بر اين خلق
مقصر،هم معاند،هم مخالف
الا اي قوم، من هستم رسولش
اگرمن مرده باشم يا كه مقتول
اگر كس بعدمن در قهقرارفت
خدايم گفته در حق صبوران
اگر بر دين حقّم استواريد
زاسلام شما من را چه منّت ؟
اگر بر من همي منّت گذاريد
خدا هم خشم خود شامل نمايد
خدا همواره مارا دركمين است
پس از من ـ در تباهي ـ رهبرانند
بدانيد اين گروه اندرقيامت
بر او انصارو اتباع و هم اشياع
به اصحاب صحيفه شهره باشند
هم اينك جانشيني را امانت
به نسلم داده ام من تا قيامت
كنون تبليغ امر حق نمايم
بر آنكه زاده يا زاييده گردد
به هر نسلي پدر در گوش فرزند
الا اين منصب از بعدم شود غصب
نه شاهنشه،كه شاهنشه نمايي است
بر آنكس بيعتش را هم پذيرد
خدا هر كس ورا ياري نمايد
نه او هر بنده رابر خود رهاكرد
مشيت مر خدا را اين نبوده
نباشد سرزميني زاهل تكذيب
سپس ازامر آن باريتعالي
سفارشهاي حق گردد محقّق
اگر پيشينيان گمراه گشتند
هم او ويرانگر آيندگان است
هلاك اوّلين و آخرين را
همين باشد سزا مر مجرمان را
خدا من را به امرونهيش آگاه
شما نيز امر او را گوش داريد
مبادا راه ديگر برگزينيد
صراط مستقيمي كه به قرآن
پس از من اين صراط حيدر بود تا
پيمبر بعد از اين با نام الله
همان حمدي كه در اين سوره خواناست
امامان اولياي عرش سبحان
همانا حزب غالب حزب اويند
كه از بهر ظلالت مردمان را
خوشا احوال هر كس را خدا گفت
براند هم برادر هم پدر را
خدا بوده به دل حكّاك ايمان
به صحّت هم سلامت گام دارند
اگر دردل كسي شكّي به ما داشت
اگر بذر محبّت در دلت بود
ملايك ميزبانت در بهشتند
خطاب"طبتم" آيد از ملايك
بهشت،ارزاني ياران يار است
جهنّم،خانهء دشمن به آلش
خدا فرموده درحقّ عدويش
نگهباني ز دوزخ پرسش آورد
جواب آيد:بلي،ليكن ز حسرت
دروغ انگاشتيم آيات رب را
خدا فرموده پس:"سحقا "لاصحاب"
ولي ياران ما، هم در نهاني
"لهم اجر كبير" از حقتعالي است
چه بسيار است ازاين ره تابه آن راه
سر جنگ ار كسي با ما بدارد
وگر با ما بناي دوستي داشت
منم منذر ،علي،هادي دينم
منم پيغمبر و حيدر وصيم
امامان بعد من از صلب اويند
همانا مهدي از ما اهل بيت است
بگيرد انتقام از ظالمين او
مسلّط بر تمام مشركين است
به دين حق بود او يار و ياور
نصيب هر كس از احسان و نيكيش
بود نيكو وهم مختار يكتاست
كلامش چون كلام خالق اوست
رشيد است و سديد است اي خلايق
خبر، پيشينيان دادند از او
نباشد حق مگر در نزد مهدي
ببنديدش زروي مهر،عهدي
ولي الله مطلق در زمين اوست
پيام ربّم اين بود و رساندم
شما نيز اي خلايق بعد گفتار
پس از من دست بيعت ده وليم
علي پيوند خود را با نبي بست
نيابت داده من را حقتعالي
خدا فرموده هر كس با شما بست
بدان پيغمبرم:دستم زهر پست
اگر عهدش كسي بشكست،در دام
خدايا عفو و رحمت بر كسي آر
ز آداب و رسوم حقّ سبحان
طواف حضرت حق از صفا كن
به درگاهش رود هر كس به هر شب
بود بي بهره و محتاج هر بيت
اگر در موقفات حج بماندي
پس از آن نامه ات پاك است و بي عار
الا بر حاجيان، خود،ياورم من
تباهي،كارنيكان، نيست آري
اگر در بيت رب آييد سويش
نه كعبه،بلكه هر مشهد كه رفتيد
نماز و هم زكات اركان دين است
علي،جان رسول و جان دينم
پس از من بر خدا،حيدر امين است
علي و نسل او هستند كامل
حلال و هم حرام حق فزون است
از اين روي اي گروه آريد دستي
پذيريد آنچه را در حقّ حيدر
امامت دارد از نسلش وراثت
لواي دين به دستش تا به انجام
منم مرشد،شمارا زآتش دون
شويد از اين سه حكم الله، مشعوف
زمنكر وارهـيـد و پس بدانيد
كه اين امر است و فرمان خداوند
يقين،بعـد از عـلي اولاد حيـدر
همين گفتار حق اندركتاب است
نـبـي هـم گفته از بهـر هـدايـت
خدا از لرزه اي بس هول انگيز
مشو غافـل ز مـرگ واز قـيامـت
هـما نا بند گان در روز محــشر
سزاي نيك هر كس جنّت اوست
هر آنكس آورد بيعـت به پيشـم
بدين انبوه، بيعت هست، مشكل
مبا دا ايـن عـلي از خود برانيد
به ميزان آن كسي خير اندر آرد
سپس از امـر پيغـمبـر،خـلايـق
هـما نا ما شنيد يم و مـطيعـيـم
همي عهد ولا از ناي بستيم
زجان و دل قـبول ا وليا يـت
بر اين پيمان بما نيم و بميريم
نباشد منكرش در ما و شكّاك
محبّت جز علي ،كس را روا نيست
پيمبر،عهد خود از ما گرفـتـي
به روح و دستمان لبّيك گفتيم
از اين پيمان خود ،ما سر نپيچيم
رسانيم اين پيا مت را به ايشـان
پيمبر گفت:اي مردم چه گوييد؟
خدا آگـه ز اسـرار دل مـاسـت
هر آنكس كاوهدايت را پذيرفت
وگـر كـس راه ذلّـت برگزيـنـد
شما گر در پـي عهـد خدائـيــد
نبا شد دست كس بالاتـر از او
هم اينك بيـعـتي بـايست،بستن
پس از من با اميرالمومنين دست
هر آن مستي كه از جام غدير است
پس از حيدر،حسن مولاست بي شك
پس ازاوعالمي درشوروشين است
امـامت بعـد از او در نســل آيـد
يكايك آيتي از حضرت دوست
تباهي حيله گررا مي سزد هـان
اگر پيمان شكستي خود غريمي
خلايق،آنچه را گفتم در اينجـــا
سلام حضرت مولا چنــين گوي
بخوانيد آنگه از جان و دل خود
خدا: آمرزشت خواهيم و دانيــم
خدايـا:شاكرت هستيم و ممنون
الا مــردم،فضـيـلـتـهـاي حيــــدر
نه آنست آنچه من گفتم دراين روز
همانـا رستـگاري بهـر آنـي است
نه از ما و نه از خواني كه گفــتم
بود تسليم حيدر،رستگاري
بگوييـد آنچه را حق زاو رضا شد
سزاي مومنين آمرزش و جود
ستايش لايـق پروردگـاري اســـــت
طــواف خانه ي امن خدا كرد
اگر چه نام حج، حجّ وداع است
به صف استاده هنگام مناسك
به غير از مدح او چيزي نگويند
ويا عالم طفيل پير بطـــــحاست؟
سمك تسبيح گوي ازصوت احمد
كه راه خانه اش از خانه گيرد؟
همين، فرمان ربّ العالمين است
به همراهان بگو از پير و از شاب
بسوي خانه برگرديم خشنود
پذيرفتي سر خوانت چو مهمان
سهيم و هر زمان زير لوايت
سفر از بيت رب آغاز گرديد
سواران از شتر زير جهازش
بسي خسته ز راه خويش بودند
به همراهش علي و شاه بطحا
منم خاك ره جانانه زين دشت
نه صحرا ،آسمان باشد مرا جاي
چه من بر تير مژگانش نشانم
گرفته مهر عالم از علي ،روي
علي خورشيد او، كي جاي سايه است؟
به ناگه بركه اي آمد پديدار
نه زمزم ، كوثر شاه امامت
فلك ،سيراب از او زآغاز و انجام
شفاعت ميكند از پير و از شاب
از اين رو تاج عزّت سر نهاده
سه بار آمد كه اي سلطان ناطق
تو ابلاغش كن و جان در پناه است
رسالت را نكردي هيچ احراز
سراپاشد خضوع آن عبد مطلق
تمام حاجيان آنجا بماندند
رسول الله بخواندش سوي خود زود
نشان ديدگان سوي كه آرند؟
چرا شد كاسهء صبر نبي پر؟*
بنا شد منبر از چندين جهازي
چنين گفتا ز سوز و از گدازش:
كه كس در اوج وحدت مثل او نيست
ولي با بندگان در دل بر آرد
در اركان جهان هيبت ندارند
خداي لامكان ،آگاه و داناست
ستايش بهرش از آغاز و غايت
" تصيرالامر" سويش گفته قران
بود سكّان اين كشتي به رايش
ملك با روح بر او سجده آرد
ز خوان لطف او بس ريزه خوارند
ولي كس هاله اي ازاو نديده
عطا و رحمتش درخلق، برپاست
جزاي خيروشررا مهلتي هست
نباشد پرده بر ديدش زماني
وجود جمله موجودات از او
به مثلش كس نياورده در اوهام
زتـــــاريكي مطــلق نـــور آرد
عدالت بر سر خوانش چو مهمان
بدين عزّت، عزيز قادري نيست
بـديــدارش رود ليـكن نشايد
زدانــايــي نهــد هــر گــام در راه
مگر او در طريقش زد چراغي
همان كاو شهره در پاكي به عام است
ملك در وقت امــــرش بي دخالت
وجود و بود، با اذن خدائيست
نه سرمشقي ورا بوده محّول
جهان قبل از وجودش خاك بي گنج
هم او صنعش بود زيبا و بر جا
كه مرجع باشدوهم زاو بخيزد
فروتن پيش فخرش صاحب جاه
به پيش عزّتش هر سركش آرام
به گردش هر فلك زان ايزد پاك
كه هريك را اجل آرد به وقتش
به روي پرده آيد زامر اين رب
شياطين را كشد در خاك و در خون
نه انــبازو شبـــيهش در ديــــاري
نه زاده است ونه زاييده شدازغير
كرامت از ازل اورا ستوده است
دهد حكم، آنچه راعزمش بشايد
بود درنزد او علم و شمارش
چه محتاج وچه سيرازخوان اويند
گهي نزديك و گه تاريك و گه نور
هم او آگه زاسرار درونش
ستــــايش لايـــق آن ذات باري
تمام قدرت امكان به دستش
شب آورد از پس خورشيد، هر روز
عزيز است و هم آمرزد گناهان
ببارد ابر احسانش زيادت
زقدرت بر درش جن، سجده آرد
نيــــازارد ورا فــريـــاد نــا لا ن
جوابش را زراءفت داده باري
مصاحب باشد او با رستگاران
به فرمانش ملك،از پا فتاده است
سزاوارپرستش باشدوذكر
به رنج وراحت وشادي وهم ذكر
به پيغام آوران ، هم اوصيا اش
سرورازاشتياقش درتن من
هراسم ازجزا ،شوقم به يزدان
نبيندرنگ بي عدلي از او پس
كمربرطاعت ازوحيش ببندم
فلك در لرزه آيد از عتابش
هم او فرمان دهد براين رسالت
همي دست از رسالت شسته بودم
خودت دادي امانم زآفت وشر
توگفتي بين ايشان:"يا نبي قم"
كه شدآغازبا نام خدايي
تــوامرخالقـــــت ابرازمي كن
ز بهر جانشــــيني پــيمبــــــــــر
مصونت دارم ازاين قوم معلول
چنين خواني در عالم ساز گشته
به فهم علّتش جاهل نبودم
رسان پيغمبرا، اين سان كلامم
علي در جانشيني ،مرد ميدان
نشيند بعد من هر جا نشينم
به سان نسبت موسي و هارون
جز او لايق كه دانسته ولي را؟
ولاي غير او باطل نموده
مصلّين را بگفت و راكعين را
زكاتي داده و پس در سجودند
در اين آيينه او مشهود آيه است
به حق برگو سلام و گو دليلش
هــراس ازقلــّــت سـربــاز دارم
به نيرنگ و به مكرو طعنه بر من
زبان گويد كلامي را كه دل رفت*
ببيــنندو اذن گــويــند نامــم
جدا ازمهرحيدرمه كه باشد؟
بيازاردنبي وگويد اين قوم:
بگو آري، چنينم گفته داور
چو او موءمن بود بر حقّ وعادل
بگويم آيت و هم نامشان را
وليكن صبر من بر خشم، فايق
به تبليغ علي شادش نمايم
كه بر گويم چنين امرش به فرياد
بدان نور حقيقت منجلي شد
رسالت كي مرا مي بود لايق؟
خدا حافظ بود بر جسم و جانم
بدانيد آنچه را زاين آيه دانم
امام است وهم او صاحب اراده است
به مردم جمله، انصار و مهاجر
به كوچك يا بزرگش امر،اين است
عرب يا كه عجم باشد به دوران
مداوم تابعند از امر مولا*
به امرو قول و فعل آريد اولي
مخالف با علي ملعون وادني
خدا آمرزد او راروز موعود
شما را آگهي زامرش بدادم
كه بر گويم شما را از دل وجان
كه اوديدش بود ما فوق هر ديد
منم بر جملهء اشياء، مولا
امامت هم ولايت مر علي را
به نسلش هم امامت داده داور
يكايك مورد لطف و عنايت
به اذنم باشد و اذن خدايم
حلال اين است و حرمت هم بدينسان
به ابن عمّ خود هم آخرين را
به درگاه دگر چون آوري رو؟
ورا از جان خود برتر بدانيد
شما رااز پليدي دور سازد
نيارد در اداي حكم، كاهش
همان كه او نامش اندر آيه آرند
كلامش را كلام الله بخوانده
به ايمان برخدا و مرسلينش
چو او بهر نبي ياور نديدم
علي اندر پرستش هست،برجا
پرستش كرده حق همراه احمد
شب هجرت بيارامي به جايم
هراسان ناشدو درجاي من خفت
فضيلت داده چون باريتعالي
پذيريدش امام و ميرو سرور
خطابش كرده اي مولا به هر جان
ز استغفار ما پستي شود ،نيك
خدا ابواب دوزخ باز دارد
كه حق بردوزخش نيكو است واقف
پذيرايي به سنگ از ميزبان است
زارسال رسل از نيك و صادق
منم اينك چو علت بر تمامي
به من كافر بود ني ياور من
به شكّ دررسول امّيد دارد
بر اهل البيت من شكّش تمامي است
نباشد جز عذاب و آتش جان
به من منّت نهادو كردم انسان
"به يكتايي قسم يكتاست" الله
به هر حال وزمان كه اومقصدمن
ويا روزي رسد هر شب به هر دست
شما نيزافضلش دانيد، مردم
بر آنان كه اين سخن راياوه دانند
بگفته اين سخن را بر پيمبر
وگر مولا مپندارد به تمكين
شود بر دوزخ جاويد،ملحق
بپرهيزيد و از آتش گريزيد
چو او حاكم بود غيري نيرزد
كه جنب الله به قرآن سايه ي اوست
صدافسوس و فغان ازضعف دينش
چرا در حق او اينسان ستم شد؟
كه تا اعماق آنرا در بيابيد
تشابه را زچشمان مي زدوده
مگر آنكس كه دستش روي دستم
علي مولا بود از گفت الله
برادر،هم وصي هم جانشين هان
كه من گفتم بدينجا بر شما زود
پس از من يادگاري ثقل اصغر
بود آيت، شما راثقل اكبر
ز هريك خواهي اخبار دگردان
همان روزي كه نزدم آيدوبر
امانتدار حق،حاكم زاويند
همان را حق تعالي داد امرم
علي،تنها بود مولاي لايق
بجزبر ابن بوطالب مخوانيد
چه كس اولي بود بر نفستان هان؟
پس ازاويي ،تو اي مقصود سرمد
الا اي مردمان، جبريل صادق
شودآگه ازاين سرّ نهاني
پس ازمن حيدراست آن ميرومهتر
زشوقش هر دلي در سوزوساز است
برادر مرمرا جز او كه لايق؟
نگهبان باشد او بر راز احمد
به تفسير كتاب و امّت من
بدان امري كه حق زان هست خشنود
ستيزد آنكه را دشمن در اين راه
بودحامي به هر كس بنده باشد
به دشمن خشم خود ابراز دارد
هدايتگر بر اهل دين وقران
شرر، بر قاسطين و مارقين است
نخواهدشد فرامينم دگرگون
خداوندا، تو خود بر اين گواهي
محبّينش بدار از مرحمت دوست
جزاي دوستانش رحم خود نه
زمهرت دورو بر خشمت قرين است
به وقت نصب حيدر، امّتت را
تمام نعمتم بر قوم، "اتممت"
كه در درگاه حق مقبول آييد
به عقبي سخت،در رنج و زيانيد
مكان منكر او دوزخش كرد
بدون مهر حيدر، خود تباه است
عدو در آتشي پاينده باشد
نه فرصت بهر اصلاح تباهي ست
زاوار و قرينتر زاهل دين است
به حقّ حيدر آورده است،سبحان
به قرآن، «امنوا»، اوراست،مقصود
كلام مدح حق بر او نشان است
دخول جنّت آل عبا را
هر آنكس غير او گويد چه كاهل
مدافع بر در پيغمبر دين
هم او هادي و مهدي،نور ظاهر
وصيم برترين،اولاد او هم
وفرزندان من از نسل حيدر
زجنّات نعيم و كوي جاويد
مبادا كس برد رشك علي،هان
تمام نامهء خيرش تباه است
سبب بودش خطايي مر خدا را
ولي رشكش چنين پاسخ بدادم
مبادا دشمن حق را بتابيد
تو ازدامان ما كوته مكن دست
موالي با علي شد قابل او
به قران سورهء والعصر جانش
كه انسان درزيان است و به صد بند
سياهي جزبه نورش منجلي نيست
پيامت رارسانيدم، خداوند
به تقواي الهي توشه بايد*
مگر باعزت وحرمت به اسلام
اگر مومن نباشد بر من و دوست
بود ملعون، زسوي حيّ رحمان
كه گر خواهم عدو با نام خوانم
مرا حكم خدايي در خموشي است
به حب،يا بغض حيدر،حكم آريد
خدا خوان كرم بر او گشاده
تمام زندگي راخفته در گل
پس از من در علي ،اين نور، هشته
ستاندحق خودازدست ظالم
به اهل البيت من تا آخرين خلق
چه ظالم او،چه خائن،جمله آسف
زبعد آن رسولاني كه بودش
دوباره جاهليت هست،مقبول؟
زجرمش كي غباري بر خدا رفت؟
دهم پاداش و نعمت من فراوان
علي و آل او راضي بداريد
خدا هر بنده اش را كرده دعوت
ثواب هر عمل بر باد داديد
كه آتش شعله ور،در دل نمايد
سزاي ناسپاس ازاو همين است
شما را سوي آتش مي كشانند
ندارد ياورو ما،در برائت
زخشم حق به دوزخ اندر اشباع
مبادا كس زما زان دسته باشند
نهم دربينتان هم من وراثت
وصايت، هم خلافت هم امامت
به حاضر هم به غايب روي دارم
تمام خلق عالم ديده گردد*
كند با من به اين پيغام پيوند
شهنشاهي شود جاي علي، نصب
بر او خشم من و قهر الهيست
بلا شك شعلهء آتش بگيرد
به محشر وانهد،در دوزخ آيد
كه پاكي را ز ناپاكي جدا كرد
كه خلقش را زغيب آگه نموده
كه گرددقبل رستاخيز تخريب
دهد بر دست مهدي ملك آنرا
كه ننگ خلف وعده نيست بر حق
هلاك درگه الله گشتند
هماناني كه كفر اندر بيان است
خدا گفته است در قرآن همين را
گرفتار آورم ناباوران را
بكردو من علي آگه زاين راه
ولايت را علم بر دوش داريد
مبادا دست از حيدر بچينيد
ببايد پيروي كرد اين منم هان
زنسلش بر حق اين راه آيد احيا
قرائت كرده اند : الحمد لله
به شان و رتبهء ما آل طاهاست
ندارد ترس و حزني ره بر ايشان
محارب با ورا شيطان بگويند
دهند اخبار بيهوده نهان را
ولاي غير ما را از دلش، رفت
اگر ننگ آمد از داور،پسر را
به توصيفش چنين گفته به قرآن
اگر مومن به دينم،نام دارند
نه دست ياري اندر دين،بر افراشت
هواي ياري ما در سرت بود
ورودت با سلامت مي نوشتند
نباشد كس در اين جنّات،هالك
كه رزق حق بر آنان بي شمار است
به گوش آيد صدا: "افروز آتش"
به دوزخ ميكند نفرين هوويش
مگر منذر خدا بر تو نياورد؟
زبانها بسته شد هنگام بيعت
ز وحي و اوليا، مرآت رب را
مگر آتش زدايد پرده از خواب
زحق خائف بوند هم در عياني
اميد مغفرت،روز مبادا ست
ز آتش اندرون تا اجر الله
خدا نفرين خود بر پا بدارد
خدا بستود و دردل مهر خود كاشت
منم ترسانگر او باشد بشيرم
رسول الله منم، صفدر وصيّم
ولي من را پدر،بر حق بگويند
هم او قائم،هم او ار سرنوشت است
بود او فاتح هر برج و بارو
هم او خون خواه جانبازان دين است
زبحر ژرف حق پيمانه اش سر
به قدر ارزش است اي خير انديش
زعلم،ارث و زفهم،ادراك، اوراست
به پا دارد نشان از حضرت دوست
عنان عالمي بر او كه لايق
بود باقي و حجّت بعد او كو؟
بود نوري اگر ،در نزد مهدي
هواداري نيرزد جز به مهدي
امين سر ربّ العالمين اوست
علي را بعد خود زاين رو نشاندم
يكايك نزد ما آيد پديدار
به اقرار امامت بر عليم
نبي را بيعت عرش آفرين است
بگيرم عهد بر حيدر شما را
همي پيمان،يقين او با خدا بست
بود بالاتر و ما فوق هر دست
اسير است و خلايق، ديده بر دام
كه بر پيمان خود ماند وفا دار
همي حجّ است و عمره از دل و جان
به كوه مروه رو،عهدش وفا كن
شود مستغني و مسرور از رب
هر آنكس روي خود گرداند در بيت
رداي معصيت از جان براندي
برم ،اعمال خود بار دگر آر
ز جان و مالشان خود آورم من
برآنان رحمت حق هست جاري
به دين و علم ژرف آريد رويش
به توبه،دست خود از عيب شستيد
حساب كاهلش با جان دين است
مبين بر شما ،هم حاربينم
هم او عهدش به ما،قبل از جنين است
هم آنان مثل من ،حلال مشكل
از اين وقت ومكان حدّش برون است
براي بيعتم با ربّ هستي
بگفتم بر شما تا روز محشر
بود فرزند او مهدي نهايت
رساند اين رسالت را به انجام
مبادا حكم رب گردد دگرگون
نماز و هم زكات و امر معروف
خلايق را سوي حيدر بخوانيد
جدا از ما ندارد سود ،يك پند
امام و مقتدا بر خلق داور
كه قصد حيدر ومن در كتاب است
رويد اندر بر قرآن وعترت
بترسا نيده مردان و زنان نيز
بترس از سختي قبر و عقابت
به ميزان عمل در نزد داور
نه جايش سوزد ازروي خطا دوست
به جنّات نعيم او را چو خويشم
به اقرار زبانش، عهد،كامل
به پيمان بر علي ثابت بمانيد
كه او ايمان به آل حيدر آرد
بگفتند اين چنين بعد از دقايق
به امر آنكه گفتي سر به زيريم
به پيمان،محكم و بس پاي بستيم
بكرديم و زبان هم در حمايت
همين راه، آخرت از سر بگيريم
محبت را به دل بودي تو حكّاك
به شانش غير فرزندان مگر كيست؟
حجب،از قلب و جان و دل برفتي
وگر نه با زبان لبّيك گفتيم
خدا را زين سبب ،قهرش نبينيم
به نزديكان و دور،اقوام و خويشان
كه حق آگه از آنچه مي شنوديد
به قصد مردمان،نا گفته دانا ست
خدا در حقّ او "خيرله" اش گفت
به غير از نفس خود خسران نبيند
به بيعت با نبي پس رو نماييد
"يدالّه فوق ايديهم" بود هو
ازاين پس هرگز از آن ناگسستن
به رسم جانشيني داده هر مست
علي بر عرش و فرش رب امير است
به عهد خويش بي همتاست بي شك
علم بر دوش فرزندش حسين است
پياپي تا قيامت ،وصل آيد
كه دنيا و هم عقبي جمله از اوست
"احب الله من اوفي" يقين دان
وگر ماندي،خدايا خود كريمي
به گوش غايبان گوييد هر جا
فقط او را امير المومنين گوي
"سمعنا و اطعنا" كه چنين بد
كه جمله روزي آخر سويت آييم
كه كامل كرده اي نعمت ،هم اكنون
به پيش خالق والاي حيدر
كه هر جا گوشه اي از سر مرموز
كه از ربّ و من و حيدر جدا نيست
نباشد گر جدا جاني كه گفتم
سزاي عهد او ،جنّات باري
نه كفر عالمي او را عزا شد
نه هركس كز علي خشمش به دل بود
كه جز او اين جهان را مالكي نيست

نظر دادن

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

موسسه فرهنگی هنری غدیرستان کوثر نبی صلی الله علیه و آله و سلم

Please publish modules in offcanvas position.